شما هم بودید همین میکردید
زمستانه سال ...... من جزء نیروهای کماندو یا بقول معروف رنجر بودم و محل استقرار یگان ما در غربی ترین نقطه ایران عزیزبود . شرح ماجرا :
بخاطر سرمای شدید منطقه کتری خیلی بزرگی روی چراغ خوراک پزی داخل سنگر گذاشته بودیم و آب میجوشید و بخار اون سنگرو گرم میکرد و من بخاطر اینکه یه سرباز تازه وارد داشتیم و از اینکه کف سنگر بخوابه میترسید داوطلب شدم و تختمو به اون دادم . تازه چشام گرم گرفته بود که با صدای فرماندهان و شلیک تیرهای بر پا بلند شدم ولی من که فکر میکردم روی تختم هستم پاهامو پرت کردم که توی تاریکی سنگر کتری داغ با لوله روی مچ پاهام فرود اومد و آب جوش اونم ریخت داخل زخمی که از سقوط کتری ایجاد شده بود خلاصه فانوس روشن شد و سربازها جلوی سنگرها بخط شدن فکر کنم 60 ثانیه هم نشد . فرمانده اومد جلو و گفت عراقیها منطقه صفر رو تصرف کردن و خیال پیشروی دارن(منطقه ای بین دو کشور که متعلق به هیچ طرفی نیست منطقه صفر نام دارد)
ولوله و هیاهوی عجیبی بپا شد بخاطر خاصیت تهاجمی نیروهای زبده و ورزیدمون سریعا ماشینا آماده شدن و با خشابهای پر و خشمی در دل سوار شدیم بخاطر مسئولیتی که داشتم سربازا رو سوار آیفا کردم و بخاطر اینکه نیروهای بیشتری سوار شن اومدم با پا آهن زیر نیمکت آیفا رو بخوابونم که اون آهن نامروت روی ساق پام افتاد از شدت درد سوختگی پای راست که در پوتین زوق زوق میکرد از یادم رفت
ولی به روی خودم نیاوردم – خلاصه شبانه در مرز و پشت نقطه صفر مستقر شدیم .
هوا که روشن شد نیروهای عراقی فهمیدن نیرو مخصوصهای ایرانی مثل عقاب آماده یورشند – به علت اینکه میبایست به بچه ها سرکشی میکردم باید مرتب خاکریزو میرفتم و میومدم ولی احساس درد شدید منو به لنگیدن مجبور کرده بود که فرمانده که از وضعیت من با خبر شده بود و نسبتا خانواده منو میشناخت منو خواست و یه برگه اعزام به بیمارستان کرمونشاه داد دستم و گفت برو تا هر وقت کاملا خوب شدی برگرد---- برگه رو نیگا کردم خوب از سرما از بارونی که از نیمه شب گذشته همه جا رو مثل باتلاق کرده بود و شرایط جنگی رها میشدم – گفتم جناب سرهنگ من یه سربازم اینجا خاک منم هست میخوام تا آخرش باشم – گفت : بچه اینجا جبهست با این شرایط - جنگ عنقریبه ما کماندوها چیزی به نام عقب نشینی نداریم تو هم پاهات آشولاش شدن به درد ما نمیخوری پس برو – کمی فکر کردم با ارفاق اگه 300 نفر میشدیم ولی عراقیها خیلی بودن خیلی بیشتر از اونکه فکرشو کنید—نمیدونستم چکاری درسته ولی به فرماندم گفتم من اگه یه روزی غریبه ای بدون اجازه بیاد توی خونم بدون سوال یا لحظه ای فکر کردن دهنشو خورد میکنم و نمیگم من مصدومم برم بعدا برگردم یا فرار کنم – فرمانده یه نیگاه کرد و با افسوس گفت تو جونیه خوبی داری حیفه اینجا توی این بیابون چال بشی ولی حالا که میخوای باشه ... تو هم یکی از اون هزاران سربازایی که بخاطر مملکتشون کشته شدن خودتو آماده کن-.
اون عملیات بدون درگیری و با قدرت الهی به جنگ تبدیل نشد و پس از یکهفته عراقیها با عذرخواهی
عقب نشستن - منم که یک هفته پوتین رو از پاهام جدا نکرده بودم با اولین ماشین به تهران اومدم و پای راستم دچار عفونت شدید و پای چپم دچار شکستگی شده بود که پس از معالجه نصفه نیمه دوباره خودمو رسوندم منطقه< اونم فقط به عشق وطنم ایران.>
**>> بخاطر مسائل خاص – سال – نام گردان – نام منطقه قید نگردیده است.
**** این اتفاق در زمان صلح و رژیم بعث بود .