بچه بودم مامان و بابا هی میگفتن درس بخون تا واسه خودت کسی بشی ماهم خر خونی میکردیم تا پنجم ابتدایی گفتن نهاییه بخون هی خوندیم ولی رفتیم راهنمایی گفتن بخون سال سوم تعیین رشته داری آیندت روشن میشه هی خوندیم تا سال آخر دبیرستان گفتن معدل بالا بیار تا راحت بری دانشگاه وگرنه میشی کوپون فروش و منم فکر میکردم کوپن فروشی چه کار سخت و مشکلیه خلاصه خوندم واسه کنکور هنوز کل سوالات تموم نشده بود گفتن وقت تمومه گفتم من 12 سال درس خوندم واسه کنکور حالا یه ریزه وقت بیشتر بدین گفتن برو ساله دیگه اومدیم خونه باباهه گفت برو خدمت واسه خودت مردی میشی رفتیم خدمت فکر کردم جای خوبیه غیر از بدبختی و سختی تازه با کمی ارفاق سیگاری شدیم و اومدیم خونه دوباره بابا و مامان گیر دادن برو سرکار تا واسه خودت پول دربیاری رفتیم شاگردی و کارگری بعدشم رفتیم توی یه شرکت و شدیم کارمند و صبح تا شب دروغ و کلک و دردسر خلاصه مامان دوباره گیرداد باباهه غر زد که ما میخوایم نومونو ببینیم باید عروسی کنی و عروس بیاری گفتم بابا – مامان من هنوز نفهمیدم زندگی چیه خلاصه با چه مصیبتی زن گرفتیم بماند هرچی پس انداز رفت بماند بچه چه طوری اومد بماند حالا رسیدیم اینجا که دوباره صبح تا شب کار و کار تا خرج زندگی برسه تازه بچه بزرگ کنی و روزگار رد کنی نمیدونم نوبت راحتی و زندگی پس از بازنشستگی میرسه یا باید نوه داری و مشکلات تازه رو تجربه کنم.
شما چطور تا اینجا رسیدین ؟؟؟؟!!
