تو اتوبوس داشتم به طرف مشهد میرفتم نمیدونم بار بیستم بود بار سی ام
بود که ظرف ده ماه بخاطر مشکلی که تو شهر مرزی تایباد واسه ماشینم
درست شده بود من این راهو میرفتم آخه کامیونی دارم و اونو دست یه راننده
بی وجدان داده بودم کار کنه ولی اون از افغانستان سوغات آورده بود و
ماشین من بدبخت توقیف بود .
همینطور که تو فکر بودم یاد التماسهایی که به بازپرس دادگاه تایباد رئیس دادگاه
– سرباز دادگاه – نیرو انتظامی – که بابا من بدهکارم گرفتارم دوهزار مشکل دارم
ماشین بی زبون من چه گناهی داره ولی بی جواب – یاد دفتر آقای شاهرودی افتادم
که خیلی راهت منیکه با هزار اطمینان به اونجا رفته بودم ناامید برگشته بودم
یاد دفتر دادستان کل کشور افتادم که آویزون تر از همه جاهای دیگه منو رد کردند.
اتوبوس تکانی خورد و به خودم اومدم پیرمرد کناریم نیگاهی کرد و گفت جوون چرا
تو ی خودتی از تهران تا اینجا یا با خودت حرف میزنی یا اخم میکنی بگو مشکلت چیه
– یه نیگاهی بهش کردم خدایا از صورتش نور میبارید انگار مهتابی غورت داده بود –
گفتم حاج آقا ول کن بابا از اون گنده گندهاش کاری ساخته نیست و .... با اصرار شرایط
و مشکلات و اینکه چند بار تو مسافرت با اتوبوس تا پای تصادف و مرگ رفتم همه
ماوقع رو گفتم – اتوبوس نگه داشت – مسافرا شام نماز مستراح نیم ساعت دیگه
راه میفتیم – پیرمرد رفت سراغ خودش ما هم بی اشتها فقط سیگاری با یه مقدار
پسته خودمو مشغول کردم – وقت تموم شد مسافرا اومدن پیرمرد هم اومد سوار شدیم
و چراغا خاموش تا صبح رسیدیم مشهد منم باید با ماشین خطی سه ساعت دیگه
به سمت افغانستان خراب شده میرفتم – از پیرمرد خداحافظی کردم که دستمو گرفت
و گفت مگه حرم نمیای – گفتم حاج آقا خیلی رفتم زیادم یه جا بری خوب نیست – گفت
تو از امام رضا بخواه جواب بگیر – گفتم ای آقا هزار دفعه خواستم ولی امام رضا سرش
شلوغه اینقدر دختر ترشیده میاد تا امام بختشونو وا کنه که من حساب نمیام – گفت
تو یه سر دیگه برو اگه اونو به پسرش جواد قسم دادی جواب نداد – دیگه نرو – فکری کردم
گفتم باشه به اتفاق رفتیم حرم خدایا هر موقع وارد میشدم این احساسو نداشتم
این دفعه فرق داره – رفتیم وضو ساختیم – وارد حرم شدیم با اون شلوغی خیلی
راحت رسیدم به ضریح امام باهاش صحبت کردم . دلم رو خالی کردم اومدم نماز بخونم
یاد پیرمرد نورانی افتادم هر چی گشتم پیداش نکردم کل صحن و محوطه بارگاه رو زیرورو کردم
ندیدمش . خلاصه بعد از نماز که امام رضا رو به پسرش جواد قسم دادم – سریعا
راهی تایباد شدم ولی تا رئیس دادگاه که منو دیگه بعد از ده ماه میشناخت دیدم گفت
پرونده رفته مشهد از دست ما خارجه خدارو شکر کردم و برگشتم خلاصه کمتر
از 20 روز ماشینمو گرفتم.
* عشق من امام رضا (ع) است -آخه هر چی خواستم بهم داده
** اون پیرمرد که من تا بیهقی تهران دنبالش اومدم نامی نداشت گفتن شاید توراهی سوار شده
*** کامیون من جزء عشقهای پنجگانه من در این دنیاست
